یک.
«بین هشت تا ده سالگیام، با دقت و وسواس، به حرفهی گریزپاییام ادامه میدهم. کاروان حرکت نمیکند، مگر اینکه مطمئن شوند من در آن حضور دارم. بقیهی بچهها، مأموریت
دارند مراقب من باشند. این بازی را دوست دارم. به زندگی شبیه است. حتی خود زندگی
است: پدیدار شدن و ناپدید شدن.
... وقتی پیدایم میکنند، پدرم نعرهزنان مرا به سوی لوله آبی میکشد و مدت زیادی سرم را زیر آب میگیرد. اینطور که خودش
میگوید، برای اینکه یادم بدهد. هرگز نتوانستهام درک کنم با گرفتن سر بچهای زیر آب چه چیزی را میتوان به او یاد داد.
... بین هشت
تا ده سالگی، ده دوازده باری گریختم. همان اندازه هم اسم مستعار به خودم دادم.»
(دیوانه
بازی؛ کریستین بوبن؛ صفحه ۳۱)
دو. خیلی وقت است سرم درد میکند. سر که نه، فکرم درد میکند. یک چیزی داخل سرم فشار میدهد. مثل بطری نوشابهای که خیلی تکانش دادهاند.
چند وقتی
است، سرم میخواهد کش بیاید. مثل آنوقتها که پاهایم داشت کش میآمد. دردهای گاه و بیگاه پاهایم که اذیتم میکرد، مادرم میگفت: «داری قد میکشی.»
سه. «و این بیست و چهارمین کتابی است، که طی این ۱۷۱ سال
نوشته شده است. چارلی ماه پیش به من گفت: "به نظر میآد از مجسمهسازی و
کارهای دیگه خوشت نمیآد. چرا یه کتاب نمینویسی؟ آخرین کتاب رو یه نفر، سیوپنج سال پیش نوشت. تقریبا دیگه وقتشه یه نفر، یه کتاب دیگه
بنویسه."»
(در قند
هندوانه؛ ریچارد براتیکان؛ صفحه ۲۲)
چهار. تشنه که بود، کتابی را برمیداشت و ورق میزد. بعد قطره قطره، کلماتش را میخواند. تمام که میشد، آنجا که باید عطشش فرو مینشست، تازه میفهمید خیلی تشنهتر شده. شده بود، مثل یک بادکنک پرباد که دهانهاش را باز کنند
و در هوا رهایش کنند.
پنج. «یکی از کتابها به نکته جالبی اشاره کرده بود. نویسنده، مدعی شده بود
که انسانها ذاتا نمیتوانند از انگیزشهای فردی پایداری که در زنجیره افکار یا حرکات جسمانیشان وجود
دارد، رهایی یابند. انسانها، ناخودآگاه به فعالیتها، افکار و انگیزشهایی شکل میدهند، که تحت شرایط عادی هیچوقت از میان نمیروند. به بیان دیگر انسانها در سلول انگیزشهای خود زندانی شدهاند.
تنها انگیزش
من که میتوانستم به آن فکر کنم خانهداری بود و کارهای روزمرهای که هر روز مثل یک آدم آهنی بیاحساس انجام میدادم. غذا پختن، خریدکردن، شستن لباس و بچهداری. اگر اینها انگیزش نیستند، پس چه هستند؟
... انگیزشها من را
تحلیل میبردند و من میخوابیدم تا آسیبهایم را ترمیم کنم.
(کجا ممکن
است پیدایش کنم؛ هاروکی موراکامی؛ صفحه ۱۵۴)
شش. باید آهسته
گام برداشت یا دوید؟ باید محتاط بود یا بیباک؟ باید شک داشت یا یقین؟ هربار که از
در اینجا وارد میشوم حداقل یکبار اینها را از خودم میپرسم. شده یک خاطرهی تکراری که مدام نو میشود.
هنوز باید
خواند. هنوز؟ تا کجا باید خواند؟ استاد میگفت: «نکند سالها بگذرد و ببینی شدهای تقریر
کنندهی افکار دیگران.»
هفت.
جملهی بیقراریت در
طلب قرار توست / طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
زهرا
رضوی
«…اگر
دلها حیات خویش در آن سوختن و
بر باد دادن نبینند، چندین چون رغبت کنند در سوختن؟ ...»۱
***
داستان «موسی و شبان» برای ما «لبخند مونالیزا»ست؛
هرگونه که نگاهش کنی، چهرهای
نو نشانت میدهد. سالهاست
میخوانیمش و هر بار خود را در
آن باز مییابیم. و هر از چند
گاه تکرار «موسی و شبان»، اگر نگوییم شعلهای
می افروزد، جرقه نویی را در ذهن موجب میشود؛
بیتهای
آغازین داستان، شرح سوز و گداز عاشقانه شبان است و سرشار از لذت راز و نیاز با
معبود. شبان، نه فقط آماده «جامه شستن» و
«جای خواب رفتن» است، بلکه «هی هی و هی های» خود را با یاد «اله» آمیخته است. شبان
همه ظرفیت وجودی خود را فدا شده میخواهد.
موسی که اینها
میشنود، بلافاصله زبان میگشاید.
نسبت «شیر خوردن» و «چارق پوشیدن» لایق معبود موسی نیست. موسی چنین توهینی را
برنمیتابد. آن چه شبان را آرامش
میداد، موسی را آشفته می کند.
با لحنی عتاب آلود به نبرد این کفرگویی
میرود. آخر، موسی هم همه ظرفیت
خود را فدا شده میخواهد.
مائده
رعیتی
این
روزها در کشور ما با مطرح شدن چارچوبهای
جدید فکری، کورهی بحثهایی
نظیر قرائتهای جدید از دین، داغ
شده است. اندیشمندان ما وقتی ناچار شدند، مفاهیم کلیدی و اساسی دین را
بر اساس نیازها و تمایلات و اساسأ بدیهیات انسان امروز بازتعریف کنند، قرائتهای
جدیدی از دین۱ بوجود آمد.
اکنون گرایش به این قرائتهای
فکری، بسیار متداول شده است و در نظر بسیاری، درستی این شیوه تأمل در مسائل، بدیهی
شمرده میشود. اما سوالی جدی
نیز مطرح است که آیا ما اساسأ میتوانیم قرائت های تازهای
از دین داشته باشیم و همچنان نام دین را با تمام ابعاد و ویژگیهایش
بر آن بگذاریم؟ پاسخ دادن به این سوال، کار سادهای
نیست و پاسخهای متفاوتی نیز به
آن داده شده است. اما در این میان آنچه که مسلم است، این است که حداقل هر دیدگاهی
را نمیتوان به دین نسبت داد. چرا
که در غیر اینصورت، دین برابر میشود
با مجموعهای از افکار انسانی
که هویتی، هرچند مقطعی برای آن متصور نیست.
امروزه
از جمله مفاهیمی که سعی بر نو کردن آن شده است، مفهوم ایمان دینی است. بعد از زیر
سوال رفتن مفهوم خدا در دنیای جدید، متألهان (فیلسوفان دیندار) تلاش زیادی برای
بازتعریف مفهوم ایمان انجام دادند. از آنجایی که این مباحث، ریشه در مشکلاتی دارد
که ابتدا غربیان با آن مواجه شدند، برای بررسی آرای مطرح شده در این باب، به نظر
میرسد که باید نگاهی هم بر دستآوردهای
فکری مغربزمینیان داشت. به
همین دلیل در این نوشته تلاش است مفهوم ایمان دینی در اندیشه یکی از فیلسوفان
تاثیرگذار جهان غرب به نام کیرگگور (پدر مکتب اگزیستانسیالیسم) بررسی شود، چرا که
ایمان دینی مورد نظر او در میان نواندیشان دینی ما نیز جایی برای خود باز کرده
است، اما در چارچوب دین تاریخی نمیگنجد.
یاسر
میرزایی
با
نگاهی به تاریخ اندیشه و بررسی کلنگرانه
روند تغییر فرهنگها و اندیشههای
بشر، به طور عمده میتوان
دو دیدگاه را برای تبیین مسیر کلی تغییر، فرض کرد.
دیدگاه نخست، اگر بتوان آن را دیدگاه دینی نامید
(خصوصاً منظور من از دین در این نگاه، ادیان ابراهیمی است.) در تغییرات اندیشه بشر
سهم عظیمی را برای پیامبران الهی قائل است. در این نحوه تبیین تاریخ، بشریت دارای
سرشت واحدی است و این سرشت واحد، الهی است، و انسانها همیشه با رجوع به آن به اصل
خویشتن بازمیگردند، و این اصل
چیزی جز توحید و زندگی موحدانه نیست. در این مسیر، خداوند از سر حکمت خویش و بنا
به نیاز جوامع، پیامبرانی را برای یادآوری این مبدأ و سرشت مشترک انتخاب میکند
و پیام خویش را از طریق آنان به انسانها
میفرستد و از همین روست که
پیامبران به رسل(فرستادگان) مشهورند. از این رو تاریخ صحنه نمایشی است که در آن
خداوند صحنه گردان اصلی است و خطی مستقیم وجود دارد که پیامبران هدایتکننده
به آن سویند و البته جوامع به دلایلی، پیاپی از این خط منحرف میشدهاند.
آنچه از مشترکات که در ادیان و فرهنگها
و اندیشههای بشر مشاهده میشود،
برآمده از همین سرشت مشترک و هدایت به سوی مبدأ واحد هستی است.
میلاد طاهریان
« مرحوم دکتر مصدق در مقابل ملت، مثل خاک خضوع میکرد
وهمین پیرمرد که در مقابل مردم در مجلس، خانهاش،
خاضع بود، در مقابل این استعمار قوی ـ انگلستان ـ که سیطرهاش
تمام دنیا را گرفتهبود، مثل شیر میغرید.»
۱
این قانون نانوشته هر حكومتی است كه پس از روی
كار آمدن و مستقر شدن، برای تثبیت قدرت خود و مشروعیت بخشیدن هرچه بیشتر به ساختار
سیاسی خود، از ظلمها و مصایب به بار
آمده در رژیم سیاسی قبلی سخن بگوید، و تا میتواند
نكات تاریك و سیاه حكومت قبلی را به مردم خود نشان دهد؛
اما آنچه
در این سیسال محل سوال واقع میشود،
انتقادات و حملههای شدید صورتگرفته
به مصدق و حكومت كوتاه اوست. مصدق كه تمام سالهای
پایان عمر خود را صرف مبارزه با دربار و انگلیس و محدود ساختن هر چه بیشتر قدرت
دربار شاهنشاهی كرد و سرانجام به خاطر همین پایداری در مقابل سیاستهای
استعمارگرایانه انگلستان، مجبور به تحمل سه سال حبس و چهارده سال تبعید به روستای
خود شد، و زندگی خود را نه با تابعیت و اقامت در سوییس كه با تابعیت زادگاه خود
احمدآباد به پایان برد.
این مقاله سعی نمیكند
به پرسش مطرح شده در سطور بالا جواب مستقیم دهد، بلكه تنها سعی میكند،
با ارائه مستندات و توضیحاتی كه در نقد مقاله «مصدق تا سه ماه قبل از ملی شدن صنعت
نفت جزو مخالفین بود» مندرج در روزنامه شریف، شماره 425 آورده میشود،
ذهن خواننده را با واقعیات، بیشتر آشنا كند. امید آنكه در پایان انگیزه مطالعه بیشتر
و اصولیتر را در این مورد پیدا
كرده، و پاسخ صحیح را، خود پیدا كند؛
میثم هاشمخانی
باشه آقا، ایرادی نداره، اعتراف میکنم!
اگه با اعتراف من چیزی عوض میشه (که عمراً نمیشه) حاضرم اعتراف کنم. حاضرم اعتراف کنم که تا چند سال پیش
خودم هم همینطور فکر میکردم، البته فکر که نه، یه جورایی مطمئن بودم. . .
عارف
قراخانی
عدالتِ اجتماعی، آزادی و برابری. از گستره مفاهیمی که در فلسفه سیاسی مطرح میشوند،
ظاهرا این سه مفهوم بیش از سایر مفاهیم در مباحثاتِ سیاسیِ واقعی تکرار میشوند و
در عین حال توافق چندانی بر سر مفهومِ آنها وجود ندارد. این سه مفهوم، مجموعهی
منطقا منسجمی را تشکیل میدهند که نظریات و اندیشههای
سیاسی بعضا، بسته به تعریفی که از آنها ارایه میدهند،
از یکدیگر تمییز داده میشوند. موضوع این نوشتار برابری است و سعی در بازبینی مفهوم
برابری -و بالتبع، نابرابری- دارد. این نوشته برگرفته از کتابِ «بازبینی نابرابری»
اثر «آمارتیا سن»، اقتصاددانِ هندی است. جایزه نوبلِ رشته اقتصاد در سال 1998 به
واسطه تلاشهای چشمگیرِ نظری در حوزه اقتصادِ رفاه، به ایشان اهدا شد. کتابِ مذکور
در سال 1992 به چاپ رسیده و ترجمه ی فارسی آن توسط نشر شیرازه در سال 1379 در
تهران به بازار عرضه شده است.
احمد محصل
احزاب دموکرات و جمهوریخواه،
دو حزب اصلی آمریکا به حساب میآیند،
که تنوع فکری موجود درون هریک ازاین دو حزب، باعث شده که همواره رقابتهای
درون حزبی هریک از این دو حزب، جذابیتهای
فوقالعادهای را به همراه داشته باشد. در کنار این دو حزب ، حزبهای
کوچک دیگری نظیر سبزها و آزادیخواه و.... وجود دارند، که اغلب آنها تا
به امروز نتوانستهاند در انتخابات
توفیقی بدست آورند؛ در این یادداشت، ساز و کار انتخابات کنگره و ریاست جمهوری را
بررسی خواهیم کرد.
حبیب ابراهیمپور
در ابتدای امر: چون نود آید، هیچ
دلیلی ندارد که صد هم پیش ما باشد.۱
و در ادامه: باید برنامهای پیاده شده باشد یا باشد، که بتوان
پا را فراتر از آن نهاد؛ یا نباید، مسالهای نیست؛ یا هست. برنامه؛ فوق برنامه. فرهنگی؛ فوق فرهنگی.
و: با کفش و کولهی کوه نمیتوان رکورد شنای صد متر را شکست. با
ها لتر وزنه بردای یا کلاهخود (هاکی روی یخ) و چکمه وپوتین (اسب سواری) و تفنگ و سرنیزه (مسابقات
شوتینگ) و توپ و تانک (مسابقات رالی سرعت تانک و فرمول یک توپ رانی) که جای خود
دارد.۲
و بعد از قرارگرفتن در سر خط پس از آخرین نقطه: این
سوال مطرح میشود که آدامس گرم بدتر است یا سیریش؟۳
امیرحسین
امینی
تاریخ میخوانی، باز شخصیتهای انسانوارش لباس دیو و پری
به تن میکنند و بر صحنهی نمایش غبار ایام نه چندان دور، که زود فراموش شده، مینشیند.
مقالات اساتید دانشمند را که ورق میزنی، یا مرثیهی سیاوش میسرایند یا گناهان جمشید را میشمارند.
از مصدق میپرسی! صفر است یا یک، سیاه است یا سپید (خاکستری هم که
اصولاً رنگ پرطرفداری نیست. اگر خاکستریها هم
باشند، نخودیاند و در حاشیه. و چون بخواهند به متن پادرازی کنند، بنا بر
قاعدهی آنکه لکهای گناه بر دامنش نشسته، معصومیتش از دست رفته و یک رنگ
سیاه به تمام قد هیکلش میزنیم و خلاص!)، قهرمان وطن است و قبله آمال وطنپرستی،
یا گمراه از صراط مستقیم کاشانی و دلنداده به شرع مبین. از شاهدان جویای ماجرا شویم، دست مصدق و
کاشانی، شاه و مصدق، کاشانی و شاه، آمریکا و مصدق، انگلستان و آمریکا، آمریکا و
شاه و شعبان بیمخ، القصه کس و ناکس را در یک کاسه میگذراند
و عاقبت هم کاسهای میماند زیر نیمکاسه.
ریحانه
باستانی-هادی فریبرزی
کیشلوفسکی
متولد 27ژوئن 1941 در ورشو میباشد. او پس از گذراندن دورۀ کودکی، دورۀ نوجوانی
خود را با تحصیل در رشته آتشنشانی
آغاز کرد. دریافت برگۀ معافیت از رفتن به سربازی، با پذیرش او در مدرسۀ سینمایی
لودز همزمان شد. به این ترتیب او به مدرسهای
رفت، که در آن آندری وایدا، کریشتف زانوسی و رومن پولانسکی تحصیل کرده بودند. او از سال 1964 تا 1968 در این مدرسه به
تحصیل پرداخت و به عنوان پایان نامه، فیلمی مستند به نام از شهر لودز را ارائه
داد. کیشلوفسکی کارش را با ساخت فیلمهای
مستند شروع کرد. او با فیلم «کارگران ۷۱»
نگاهش را مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم، شرححال
ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره
مردی که مقامات او را بازجویی میکنند.
موضوع
اصلی برای او، نحوۀ دیدن و طرز نگرش به دنیاست. با این همه کیشلوفسکی مستند سازی
را به یکباره رها کرد. او
بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشتهاست:
سانسور «کارگران ۷۱»
که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد و حادثهای
هنگام ساختن «ایستگاه» (۱۹۸۱)
که باعث شد قسمتهایی از فیلم، به
عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود.
میلاد
طاهریان
همانگونه که میدانیم در چند سده اخیر، با تغییر نظامهای
اجتماعی و اقتصادی و به دنبال آن دگرگونی نظام سیاسی حاکم بر بسیاری از کشورهای
جهان، حکومتهای اکثر کشورهای مسلماننشین نیز
که مشروعیت خود را با تایید فقهای مذهب بدست میآوردند،
از گزند این تغییرات بی نصیب نماندند و برای شکلگیری حکومتهای جدید،
متفکرینی رشد کردند که تحت تاثیر فرهنگ سیاسی به نسبت مترقیتر
غرب، ریشه در نظام سنتی برگرفته از اسلام داشتند. این مقاله سعی میکند،
در حد بضاعت اندک خود، نیمنگاهی به نظریههای سیاسی رشیدرضا و اخوانالمسلین
در مصر، و سپس فداییان اسلام در ایران بیندازد، چرا که نگارنده معتقد است، این تفکرات
در شکلگیری سنگبنای نظام جمهوریاسلامیایران نقش عمدهای را ایفا کردهاند.
شبنم
شریعتی
کتاب شناسی آثار جی.دی.سلینجر کوتاه است. با این همه او یکی
از تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر آمریکا بودهاست.
شاید آنچه سلینجر را از برخی نویسندگان مشابهش جدا میکند،
پرداختن به موضوعات دینی و عرفانی و به طور خاصتر،
دینی است. نگاهی توام با خداشناسی در هر چیز، حتی در پلیدی و آلودگی و دلزدگی نسبت
به جامعهی مدرن، اما مرده و فاقد معرفت امروز، موضوع مشترک بیشتر
آثار اوست.
نسخهی
پیدیاف شمارهی سوم را میتوانید از اینجا دریافت کنید. (حجم:
حدود ۵/۵ مگابایت)
الهی...
آن روز که خود را بر قله های واهی غرور دیدم و سقوط را
به بهانه ی صعود پسندیدم..
آن روز که دلم را از دلت بریدم و به رحمتت خندیدم ..
الهی...
آن روز که بردگی را بر بندگی برگزیدم و هر روز بین خودم
وخودت دیوارکشیدم..
آن روز که پیله ی فراموشی بر تن تنیدم و جلوی آفتابت حصار
کشیدم..!!
باور کن که تنها خود را دیدم و حضور همیشگی ات را
ندیدم...
معبودا...
امروز گریان و ترسان از خواب پر کابوس دیروزها پریدم
و در میان تنهایی ام رویای حضورت را دیدم ..
الهی ...
من..
امروز دستانم بسته
چشمانم بی نور
نگاهت خسته
و گل های به آب
داده ام دسته دسته!!است..
تنها امیدم به این دل شکسته است ...
تو..
درت به رویم باز است
نورت بر سیاهی چشمانم نیاز است
دسته گل هایی که دادم بین من و تو راز است !
و این دل شکسته ام ساز است..
بنواز این دل را که خودت وعده داده بودی که دل شکسته ام
خوش آواز است ..
الهی ...
حلول کن بر دلم که تنها حضورت بر این دل، تنها چاره ساز است...
مصطفی بیگمحمدی
شاید بهترین زمان برای ساخت فیلمی در مورد جنگ با ساختاری نامتعارف و غیرکلیشهای
همین سالهاست. دورهای که نه کسانی که خود را مکلف به ساختن فیلمهای جنگی میدانند
و انجام این عمل برایشان به مثابه وظیفهای (حتی شرعی!) است به این حوزه نزدیک میشوند،
نه رویکرد دستاندرکاران سینما و نه توجه تماشاگران به این مقوله به مانند قبل
است. از این حیث میتوان لقب متفاوت ترین، رادیکالترین و سنتشکنانهترین فیلم
جنگی سینمای ایران را با اطمینان خاطر به فیلم «طبل بزرگ زیر پای چپ»، ساخته کاظم
معصومی داد. البته به تجربه ثابت شده است که در دیگر نقاط جهان نیز، بهترین فیلمهایی
که موضوعی ضد جنگ دارند، اغلب، موقعی ساخته میشوند که با فاصله گرفتن از حال و
هوای روزهای جنگ، امکان نقد آن و نمایش دادن جنبههای تلخ و تاریکش را پیدا میکنند.
در فیلم «طبل بزرگ...» نیز دیگر نه سلحشوری حماسهسازان ایثارگر جبهه را میبینیم
و نه هیبت شوم ارتش تا بن دندان مسلح را. در ضمن این فیلم با فیلمهای جنگی شاخص
سالهای اخیر (مانند دوئل و مزرعه پدری) نیز تفاوتهای چشمگیری دارد. هر چقدر که
آن فیلمها بر جلوههای ویژه انفجاری و تکنیکی تکیه دارند، «طبل بزرگ...» آگاهانه
حتی از شاخ و برگ دادن به سیر روایت داستان پرهیز میکند. به نوعی میتوان گفت فیلم
در تمام وجود خود کیفیتی مینیمالیستی دارد. از خط داستانی کم فراز و نشیب فیلمنامه
گرفته تا لوکیشنهای بسیار محدود و تعداد اندک کاراکترها که سرجمع 4 نفر بیشتر نیستند.
فضاسازی و طراحی صحنه نیز حال و هوایی انتزاعی به فیلم بخشیدهاند!
حبیب ابراهیمپور
مرگ، هیولای آدمخواری که باعث انقطاع نوشته از نویسندهاش شده، دنیای
مافوق فلسفیاش را عقیم میسازد. مرگی که آخرین مرتبه و نهایت دنیای پوچ عاری از
امیدی است که تنها بر یک ستون استوار است؛ انسان ء و همه چیز،
از جمله هنر، برای انسان است و انسان. بحث داغ سالهای 20 تا 70 روشن فکران قاره ی
سبز.
این شمه ای از دنیای اگزیستانسیالیست روزنامهنگار و نویسندهای است که بیش
از هر چیزی، حتی عقل(البته عقل راسیونالیست)، به پوچ اعتقاد دارد. پوچی که در کتاب
افسانه سیزیف (مقاله ای در باب پوچی) قدرتی ورای تمامی نیروها و جایگاهی چنان دست
نیافتنی مییابد که حتا در تخیل نیز نمی گنجد! در یک کلام پوچ، خدای جهان ستون
فرهنگی سالهای 40 تا 60 فرانسه میباشد (1.ژان پل
سارتر)
احسان پشتمشهدی
قدرتزدگی،
یک نوع وادادگی در مقابل قدرت است. یک نوع اشتیاق همیشگی به حضور قدرتمندان است. بیماری است که باعث میشود
قدرتمندان در ذهن ما، مقدس شوند. رنگ همه خوبیها و کرامات را گیرند، صاحب همه
فضائل شوند و بری از هر گونه رذائل. «قدرتزدگی» استبداد نیست، بلکه استبداد ناشی
از «قدرتزدگی» است. «قدرتزدگی»، «استبداد زدگی» هم نیست. استبداد زدگی یک فرآیند
ناخوشایند است که فرد به اجبار تن به خواست مستبدان میدهد. اما «قدرتزدگی»، فرآیندی
است که فرد با آغوش باز خود را به دامان قدرت میاندازد. او ناراضی از اعمال قدرت
نیست، بلکه آن را توجیه میکند و با رضایت تن خود را به آب قدرت غسل میدهد. «قدرتزدگی»
حکایت مردمانی است که شلاق میخورند و از شلاق خوردنشان خشنودند.ابتدا باید نشانههای
این بیماری را باز گوییم. «قدرتزدگی» مفهومی است که با نشانههایش، به تعریف خود
مینشیند.
محمد
مصطفوی
بی شک یکی
از مهمترین مسائل برای انسان خود شناسی است .هر انسان دارای تصویری از خود است که
این تصویر، مبنایی برای تصمیمات مهم زندگی و چگونگی مواجه شدن وی با مسائل مختلف قرارمی
گیرد . این موضوع نشان دهنده نقش مهم خود شناسی در زندگی انسان است .اما باید توجه
داشت که این "خود"، دامنه گسترده ای دارد وشامل تمام جنبه های زندگی
انسان ازقبیل کنش های متقابل روزمره ,عادات ورفتارو حتی عمیق ترین اعتقادات وباور های شخصی می شود.
اگر ما انسان را موجودی ذاتأ اجتماعی بدانیم و یا موجودی که برای رفع نیازهای
حیاتی اش وغلبه بر طبیعت به صورت جمعی زندگی می کند بخش اعظمی از زندگی اش را
روابط اجتماعی تشکیل می دهد. و اصولاً نگاه به انسان بدون در نظر گرفتن ماهیت
اجتماعی زندگی او به غایت ذهنی و دور از واقعیت است زیرا هیچ شاخصه انسان نیست که
مرتبط با جامعه ای که او در آن رشد می کند نباشد، از فیزیک واستعدادهای ژنتیکی
گرفته تا مسائل پیچیده شخصیتی .بنابراین ما برای شناخت انسان و به طور خاص تر،
شناخت "خود" نیازمند بررسی جامعه وتاثیراتی که جامعه بر فرد و فرد بر جامعه دارد هستیم.
اگر علم را کاربرد روشهای منظم پژوهش، تفکر نظری، وارزیابی منطقی استدلالها، برای
توسعه مجموعه ای از آگاهیها در باره موضوع خاصی بدانیم، آنگاه باید جامعه شناسی را
علمی دانست که موضوع آن انسان است .ولی باید توجه داشت که انسان مانند سایر اشیا
در طبیعت نیست وبررسی آن دچار مشکلات وپیچیدگی های خاصی است.
یکی از مشکلات بررسی انسان، نظرات شخصی است.جامعه شناس کسی است که بتواند خود
رااز تاثیر مستقیم اوضاع و احوال شخصی رها کند.زیرا هیچ کس نیست که به مطالعه
جامعه شناسی بپردازد و با چالشهای جدی در
باورهای خود رو به رو نشود.برای مثال می توان از عشق رمانتیک نام برد. شاید ما
درباره این نظرکه عشق "همیشگی است"، تردید داشته باشیم اما معمولا فکر می
کنیم "عاشق شدن" از عواطف و احساسات عام انسانی است ولی باید گفت این
نظر آنچنان هم بدیهی نیست زیرا عشق تجربه ای نیست که اکثر انسان ها داشته باشند و
به ندرت با ازدواج مرتبط است. مفهوم عشق رمانتیک تا پیش از دوران اخیر رواج نیافته
بود ودر فرهنگ های دیگر هرگز به این صورت وجود نداشته است . در گذشته برای باقی
ماندن حق مالکیت و پرورش کودکان برای کار در مزرعه ازدواج می کردند.و عشق را در یدترین
حالت یک بیماری و در بهترین حالت یک ضعف اجتناب نا پذیر می دانستند.
همانطور که در مثال عشق رمانتیک مشهود است عمیق ترین باورها ی ما قابل شک است
و به طور موثری تحت تاثیر جامعه وفرهنگ مسلط بر آن است . و ما برای شناخت صحبح خود
نیازمند و ناگزیر هستیم جامعه را بشناسیم.
مسعود آقاجانی
این روزها، یکی از مهمترین مسائل و دغدغههای قشر تحصیلکرده و تا حدودی
مردم عادی، تعیین نسبت خود با الگوها و عقاید گذشته (به تعبیری سنت) و الگوها و عقاید
جدید (به تعبیری مدرنیته یا تجدد) است. پیرامون تفاوتهای سنتگرایی و تجددگرایی-
البته سنتگرایی و تجددگرایی با سنّت و تجدد، تفاوتهای عمیق دارند و جایگاه بحث
ما پیرامون این مطلب نیست- سخنهای زیادی گفته شده است. در این نوشته، قصد بر آن
است که یکی از تفاوتهای مهم این دو نگاه (نگاه سنتگرایانه و تجددگرایانه) که نقش
تعیینکنندهای در فعالیتهای جاری ما دارد را، مورد بررسی قرار دهیم.
موضوع این تفاوت در نگاهی کلی اخلاق است، و سؤال اساسی
که در مقام بحث پیرامون آن هستیم این است که در این دو دیدگاه(سنتگرایی و تجددگرایی)،
چه چیزی در تعیین الگوهای اخلاقی نقش اساسی دارد؟
از دید بسیاری محققان (نظیر استاد ملکیان) در نگاه مدرنیستی (تجددگرا)،
آنچه که الگوهای اخلاقی را تعیین میکند، عنصر «عاطفهگرایی» است،یعنی آنچه که
موجب میشود تا بگوییم عملی بد است یا خوب است از آنجا نشأت میگیرد که آیا این
عمل بر درد و رنج انسان یا در عبارتی کلیتر بر درد و رنج نوع انسان میافزاید یا
از آن میکاهد، یعنی مبنای اخلاق، لذت و الم است.
مصطفی
ملکیان
متن
زیر، گزیدهای از سخنرانی استاد ملکیان پیرامون کتاب تاملات، نوشتهی مارکوس
اورلیوس است که دعوت دفتر مطالعات فرهنگی و در تاریخ ۴ مهرماه ۱۳۸۵، در دفتر
مطالعات فرهنگی ایراد شده است.
یک
نکته اصلی است که اهل معنا از آن تعبیر به اصل ریاضت میکنند. این اصل در این کتاب
سریان و جریان دارد. اصل ریاضت به زبان بسیار ساده به این معناست که در زندگی این
جهانی- ما زندگی آن جهانی را فعلاً خبر نداریم- همه مطلوب ها و همه خواستهها با هم قابل تحصیل
نیستند. اینطور نیست که شما فهرستی از مطلوب ها و خواستهها داشته باشید و بتوانید
به همه این خواستهها برسید. قدما این طور تعبیر میکردندکه جهان، دار تزاحم است و
معنایش این است که مطلوب های نهایی آدمیان با یکدیگر مزاحمت و ناسازگاری دارند. به
دلیل وجود این ناسازگاری، طبعاً چارهای جز این نیست که آدم بعضی از مطلوبهای
خودش را فدای بعضی مطلوبهای دیگر خود کند.کمال مطلوب این بود که همه خواسته هایش
را تحصیل کند اما حالا که نمیشود چارهای جز این نیست که بعضی مطلوب ها را فدای
بعضی دیگر کند .این اصلی است که از آن تعبیر به اصل ریاضت میکنیم. در واقع یعنی شیوهای
برای فدا کردن بعضی از مطلوبها برای بعضی مطلوبهای دیگر. کسی به ریاضت قائل است که
بداند همه خوشیها و خوبیها قابل جمع نیستند. بنابراین بعضی از خوشیها باید فدای
بعضی دیگر از خوشیها شوند یا بعضی از خوبیها باید فدای بعضی دیگر از خوبیها
شوند. این معنا هم در باب خوشیها صادق است و هم در باب خوبیها؛ یعنی هم در باب
مطلوبهای روانشناختی که ما از آن تعبیر
به خوشی می کنیم و هم در باب مطلوبهای اخلاقی که از آن تعبیر به خوبی میکنیم.
بالآخره برخی از این خوشیها باید فدای بعضی دیگر شوند و بعضی از خوبیها فدای بعضی
خوبیهای دیگر. این آن چیزی است که از آن به
اصل ریاضت تعبیر می کنیم.
دكان
ما، دكان فرهنگ است. كالایمان كتاب است و سودمان، دانایی. ما، همه خریدار فلسفه و
شعر و رمان و تاریخ و جامعهشناسی و هنریم. همپیالهها كه میآیند، گاهی مینشینند
بر سر خوان كتاب. فلسفه كییر كگور میخوانند و مشتاقی ملكیان. فلسفه اخلاق كانت
ورق میزنند و تاریخ فلسفه ابراهیمی دینانی. شاید با مولانا همراه شوند در دیوان
شمس و شاید دلشان را بسپارند به شكر سخن حافظ. مدتها غوطهور میشوند در رمان.
ماركز خواندهای؟ چخوف چطور است؟ بیا كافكا بخوانیم! جان، شیفته رومن رولان است!
قلم هوشنگ گلشیری را دیدهای؟ سنگی بر گوری، از جلال است! و بسیار تامل میكنند در
سخن ماركس، نصر حامد ابوزید، مجتهد شبستری، فروید و ...
همپیالهها،
گاه مینشینند بر سر خوان مجلات. شاید آخرین شماره مجلههای مدرسه و بخارا و زنان
و فیلم و آیین و چشم انداز ایران و ... و شاید هم آرشیو شمارههای قبلی را. گاه
اما، دور هم مینشینند، میگویند و میشنوند. شاملو میخوانند. از پلورالیزم سروش
میگویند. فرانتس كافكا را نقد میكنند. غایتالقصوای دین را جستجو میكنند و پستمدرنیسم
را میشناسند.
دفتر
مطالعات فرهنگی ما، دكان فرهنگ است. فروشنده و خریدار نداریم. همه میهمان غِنای
فرهنگیم.
"از
وادی فرهنگ"، سیاهه مشق تعدادی همپیاله فرهنگ است در وادی فیلم و فلسفه و
جامعهشناسی و ادبیات. چهار سال از انتشار آخرین نشریه دفتر مطالعات فرهنگی –
بولتن پژوهشی - میگذرد. اما جای نشریه،
مخصوصاً در خیزش دوباره دفتر مطالعات فرهنگی، بسیار خالی بود. ابزار اهل فرهنگ،
قلم است و چنین شد كه اسب همت را زین كردیم تا دوباره سخنان از جنس فرهنگِ همدانشگاهیهایمان
را منتشر كنیم.
انتشار
نشریه، كار اصلی ما نیست. در به در دنبال منابع مالی و چاپخانه و ... گشتن، بسیار
زمان از ما گرفت؛ اما سرانجام كار فرجام یافت و شماره نخست "از وادی
فرهنگ" اكنون در دست شماست. گام اول است. گامی آرام و محتاطانه. نهال تازه
پا گرفتهمان، نیازمند همراهی دانشجویان اهل فرهنگ است. قصدمان این است كه به دور
از هیاهوهای سیاست، بگوییم و بنویسیم از فرهنگ. نوع مطالب را، خود میبینید. مشتاقیم
كه " از وادی فرهنگ"، محملی شود برای گفتهها و نوشتههای شما از وادی
فرهنگ.
دفتر
مطالعات فرهنگی همیشه این آمادگی را داشته است كه در كنار سرمایه كتابخانه 3000
كتابی خود و آخرین شماره مجلات فرهنگی كشور، میزبان شریفیهایی باشد كه فارغ از زبان ریاضی و فیزیك، گاه میخواهند جلسه
بحث بگذارند و از زبان لطیف هنر و ادبیات و فلسفه بگویند و بشنوند. راه ارتباط
آسان است: به دفتر مطالعات فرهنگی سر بزنید.
حنیف
رهبری
دبیر
دفتر مطالعات فرهنگی